مراحل رشد روابط انسانی
مراحل رشد روابط انسانی
کودک انسانی در جهت روابط خودش با دیگران از هشت مرحله یا هشت کلاس میگذرد و بسیار مهم هست که پدر و مادر فرزند خودشون رو در این مراحل کمک کنند تا به فارغ التحصیلی برسانند نه اینکه او را در میانه راه که متاسفانه در طول تاریخ بوده نگاه دارند...
مرحله اول رابطه کودک در این جهان مرحله همزیستی یا یکی بودن است. کودک انسانی وقتی که به این دنیا میاد با مادر یکیست امروز میدونیم که حتا تا سه چهار ماه اول تفاوت رو بین دست خودش و اسباب بازی یا دست مادر نمی بینه. توانایی این تشخیص و تفکیک را ندارد بنابراین کودک انسانی در مرحله اول با مادر و با جهان یکیست.این همان آرزو ییست که بیشتر ما داریم که به کسی این چنین یکی و در آمیزیم که تفاوت و تفکیکی نداشته باشیم و راز اون همه عشقهای بدون حد و مرز شاید از همین جا میاد.
مرحله دوم که حدود یک سالگیست مرحله چسبندگی و دوخته شدن است.کودک انسانی در یک سالگی به کسی که از او مراقبت میکنه که معمولا مادر هست یا هرکس دیگه چسبیده و دوخته شده به همین جهت است که بزرگترین خطر بین هفت تا شانزده ماهگی یا مطمئن تر شش تا هجده ماهگی اضطراب جدایی یا separation anxiety است. کودک انسانی در حدود دوازده ماهگی با مسئله ای روبروست که هرگز نمیتونه مادر را در مقابل خود و به نوعی در کنار خود نداشته باشه و کودکی که سالم هست به مرحله ای میرسه که به مادر چسبیده و با مادر دوخته شده.
حدود سه سالگی کودک انسانی به مرحله ای میرسه که شاید اسمش رو بشه اعتیاد یا Addiction گذشت به این معنا که معتاد مادر یا عزیزان دیگر است و مفهوم اعتیاد این هست که همه چیز رو زیر پا میگذارد تا آنچه را که میخواهد به دست بیاورد و وقتی که از او راضی شد و ارضا شد برای مدتی او را رها میکند و دو مرتبه وقت نیاز خودش رو در اون شرایط قدیم و گذشته قرار میده و اون چیزی رو که بهش معتاده میخواد که این رو شما در اعتیاد به مواد مخدر میبینید…
کودک سه ساله ممکنه با دوستش برای سه ساعت بازی کنه و اصلا فراموش کنه مادری داره اما روزی که به مادر احتیاج داره در به در به دنبال او میگرده و حتا اگر دو ثانیه مادر رو در جایی که میخواد یا انتظار داره نبینه سخت آزرده و ناراحت و نگران میشه.
حدود پنج سالگی کودک به مرحلهٔ Habit یا عادت میرسه. به این معنا که دوست داره میخواد ترجیح میده که با عزیزانش باشه. همه کاری میکنه که اون رو داشته باشه اما عادت با اعتیاد متفاوت انسان تحمل نداشتنش یا نبودنش رو تا حدودی داره و احتمالا میتونه عادت خودش رو عوض کنه. اما با اعتیاد دیگر نمیتوان چنین کرد.
مرحلهٔ هشت سالگی مرحله وابستگی یا Dependency است. که به نظر من در 99 درصد تاریخ شناخته شدهٔ انسان بیش از 99 درصد مردم در همین حد وابستگی مانده اند. وابستگی به دو دلیل اصلی به وجود میاد. یکی اینکه کودک انسانی متوجه میشه که موجود نیاز مندیست و احتیاجاتی داره و خودش از عهده براوردن این احتیاجات بر نمیاد. و دوم حضور و وجود هوشی که به عقل تبدیل شده به او میگه که باید بیندیشه و تدبیری بیاندازه.
در چنین شرایطی هست که کودک مجبور میشه و به این نتیجه میرسه که باید به عزیزانش بچسبه و از اونها جدا نشه به خاطر رفع موادر نیازش. از محبت و عشق و دوستی خبری نیست. من محتاجم. من باید من بدون او میمیرم . من بدون او از پا در میام و بیخود نیست که بین هشت تا یازده سالگی بزرگترین اضطراب یا حتی وحشت کودکان مرگ پدر و مادر هست که اون رو به صورتهای مختلف مطرح میکنن و پدر و مادر وظیفشون این هست که فرزندشون رو در این زمینه به آرامشی برسونن.
بنابر این ملاحظه میکنید که در مرحله پنجم که ما در تاریخ متوقف شدیم مرحلهٔ وابستگی ست که انسان داره و این وابستگی تاکید و تکرار میکنم که مرتبط به احتیاجات فیزیکی و روانی من است. من تو یا او را میخوام به خاطراینکه تو یا او توان این را دارید که نیازهای فیزیکی و روانی من را براورده کنید و همین.
مرحله ششم که بین هشت تا دوازده سالگی یا دوازده سالگی باید کارش به انجام رسیده باشه مرحله جدائی و رهایی است یا رهایی و جدایی.به این معنا که کودک باید بین هشت تا دوازده سالگی از پدر و مادر اینجا و اونجا جدا بشه تا به یک نتیجه در دوازده سالگی برسه و اون این هست که من بدون پدر و مادرم هم زنده ام و هم خوب و خوش و اگر در خانه عمه و خاله شب بخوابه که پدر و مادر حضور ندران کودک به این نتیجه میرسه که اگر پدر و مادر من نباشن من نابود نمیشم . یک چنین توانی برای رهایی و جدایی برای کودک انسانی ضروری است در غیر این صورت باقی میمونه و در غیر این صورت همچنان گرفتار. تا اونجایی که بند ناف روانی که مادر بند ناف فیزیکی رو باید گفت حتی با بیرحمی در وقت تولد کودک که هیچگونه توان و امکانی نداشت برید باید جرأت این را پدر و مادر پیدا کنند که در دوازده سالگی بند ناف روانی فرزندشون رو ببرند و به او اجازه بدهند که از نظر روانی موجودی آزاد و مستقل باشه تا بتونه مراحل بعدی را انجام بده.
متاسفانه چنین دورانی برای بسیاری از مردم مساله ساز و مشکل هست و برخی از ما اصلا اون رو دوست نداریم و نمیخوایم. واقعیت مساله این است که پدر و مادر باید فرزند خودشون رو کمک کنند که چنین کنند و به همین جهت است که در بیشتر کشورهای پیشرفته از جمله USA فرزندان من و شما رو در این سن چهار روزی به کمپی میبرند و از بچه ها میخوان که با پدر و مادر تماسی نداشته باشند و از پدر و مادر میخوان که با بچهها ارتباطی را برقرا نکنند . برخی از این بچه ها در شب اول مشکل دارند اما چون با سایر دوستانشون هستن بیشترشون این تولد روانی رو پیدا میکنن و بندناف رو میبرن و برای همیشه خودشون رو آسوده میکنن و به پدر و مادر هم اجازه زندگی خودشون رو میدن در حالی که آماده میشن زندگی خودشون را داشته باشند .
مرحله هفتم که حدود هجده سالگی اتفاق میافته مرحله استقلال و ازادیست در این مرحله کودک به جایی میرسه که جوانی شده یا نوجوانی که باید بتونه روی پای خودش بایسته با مغز خودش بیندیشه و با زبان خودش حرف بزنه و احتمالا اگر ضرورتی داشت زندگی خودش را تامین کند.
بنابران در هجده سالگی وقتی که منو شما به استقلال میرسیم معنیش این هست که به مرحله خود کفایی ، self sefficiency ، میرسیم. در یک چنین مرحله ایست که من از عهده نیازهای فیزیکی و روانی خودم بر میام و در نتیجه مساله و مشکلی برای اداره زندگی خودم ندارم . یک چنین فردی به مرحله ای میرسه که هم اکنون میتونه ادعای استقلال کنه و با این استقلال ادعای آزادی کنه. به همین جهت است که پدر و مادر باید بین دوازده تا هجده سالگی فرزندشون رو در این زمینه یارو یاور باشن تا او بتونه به این مرحله بسیار مهم استقلال دسترسی پیدا کنه.
مرحلهٔ هشتم بین هجده تا ۲۲ سالگیست مرحلهٔ همبستگی یا Interdependency خواهد بود به این معنا که جوانی که در هجده سالگی به استقلال رسیده و بر روی پاهای خودش ایستاده و با احساس و اندیشهٔ خودش زندگی میکنه توان اینو داره که نیازهای خودشو براورده کنه و ناچار به نوعی جدا و تنها شده اما مستقل و آزاد. مایل نیست اینگونه زندگی کنه زیرا به نظر میرسه که تمام نظام خلقت و طبیعت در جهت ایجاد ارتباط با دیگران هست و بنابران در حالی که محتاج هیچ کس و هیچ چیز نیست نه اینکه محتاج نیست اما محتاج هیچ فرد به خصوصی و شیئ میانی نیست و تازه توان براوردن نیازها و احتیاجات خودش رو حتی با انجام یک فعالیت داره. دندانپزشک، وکیل یا مکانیک هست با کارخودش توان اینو پیدا میکنه که نیازهای فیزیکی و حتی روانی خودش رو براورده کنه برای تنها کمبودی که داره به سمت دیگران حرکت کرده ولی این بار نه به خاطر احتیاج و نیازش یا به خاطر وحشت و نگرانیش بلکه به خاطراینکه حاضر و اماده است ، مستقل و آزاد که ارتباطی رو اختیار و انتخاب کند.
بنابران مرحله همبستگی به معنی این است که گرچه من به شام شب محتاج نیستم و توهم نیستی ولی شبی را میتونیم با هم بگذرانیم و اگر من یا تو یا هردو گرسنه شدیم غذایی رو خواهیم خورد نه بخاطر اینکه من چون گرسنه ام به دنبال تو میگردم و امیدم یافتن تو یا هرکس دیگریست که به من غذایی بده. همین جاست که مفهوم همبستگی که معادل عشق در روابط احساسی و عاطفی انسانیست به اینجا میرسه که من چون به تو مشتاقم و تورو دوست دارم مایلم با تو باشم نه بخاطر اینکه چون به تو محتاجم و نیازم رو تو براورده میکنی ناچار از بودن با تو خواهم بود.
بنابران ملاحظه میکنید که عشق سالم کامل، محبت رو به دلیلی نه از سر نیاز و احتیاج بلکه به خاطره رشد و تکامل خودش به وجود میاره و در چنین شرایطی هست که محبتی که ایجاد میشه از اونجا که مرتبط به رفع نیاز و احتیاجی نخواهد بود سبب خواهد شد که پایدار بماند و حال آنکه کسانی که بدلیل احتیاج و نیازشون به سمت هم میرن اون زمانی که اون فرد نتونه نیازی رو براورده کنه خواهد رفت و اون زمانی که دیگه خودش اون نیاز هارو نداشته باشه پس بنابراین ارضای اون نیازها اهمیتی نداره از اون رابطه بیرون میاد و اون زمانی که کس دیگری بتونه نیازهای او را بهتر و راحتتر و بیشتر فراهم کنه به سمت دیگری خواهد رفت .
بنابران عشق واقعی و حقیقی فقط در میان کسانی برپا میشه که از مرحلهٔ استقلال و آزادی گذشته اند و به مرحلهٔ همبستگی رسیدن و بنابراین ارتباط رو با آزادی و راحتی انتخاب میکنن تا بر اونها تحمیل بشه. به همین جهت است که وظیفه پدر و مادر این هست که در دنیای امروز فرزندنشون رو از اعتیاد، عادت و وابستگی دور کنن و به آنها کمک کنن که مرحلهٔ رهایی و جدایی رو پشت سر بگذارن ، به استقلال و آزادی بروند و سپس آنها را کمک کنن که در آخرین مراحل بین هجده تا ۲۲ سالگی به همبستگی که مساوی و معادل عشق و محبت میان انسانهاست نائل بشن.