اعتماد به نفس و حرمت نفس

اعتماد به نفس و حرمت نفس دو تا پدیده مرتبط اند، ولی متفاوت. اعتماد به نفس سلف کانفیدنس، یعنی باوری که من درباره خودم دارم، درباره داناییم و تواناییم. یعنی آدمی که اعتماد به نفس مثبت داره، میگه من میدونم و میتونم، آدمی که اعتماد به نفس منفی داره، میگه من نمیدونم و نمیتونم، یا با وجود اینکه میدونم، نمیتونم.

وقتی درباره مطالب و موضوع های مهم زندگی، من کسی هستم که فکر میکنم میدونم و میتونم، میشه اعتماد به نفس مثبت، وقتی درباره مطالب و موضوع های مهم زندگی، من میگم نمیدونم و نمیتونم، میشه اعتماد به نفس منفی.

پس همه آدما همیشه اعتماد به نفس دارند،  یه عده اعتماد به نفس مثبت دارند، میگن میدونم و میتونم. یه عده اعتماد به نفس منفی دارند، میگن نمیدونم و نمی تونم، یا با وجود اینکه میدونم، نمیتونم. پس این موضوع اعتماد به نفس.

Self Esteemحرمت نفس ،بله کم و زیاد داره. Self Esteemحرمت نفس یه باور و اعتقاد دیگریه درباره ارزش و اهمیت خودمون ، که به نظر من به نه تا چیز مرتبطه:

اول اینکه، آدمی که حرمت نفس و سلف استیم داره، کسیه که معتقده انسان مقدسه، همه مقدسن، من مقدسم شما مقدسین. انسان رو به پای هیچ بتی، به خاطر هیچ اعتقادی، قربانی نمیشه کرد. این که آدم خودش میخواد بره قربانی بشه، انتخاب اوست، چون مقدسه. اما هیچ کس رو نمیشه باهاش این کارو کرد. انسان به همین جهت هیچ وسیله برای هیچ کس نیست و هیچ وسیله برای اهداف دیگران نیست. خودش هدفه، خودش هدفه، قانون به خاطر اونه، سیاست به خاطر اونه، کشور به خاطر اونه، جامعه به خاطر اونه، دین به خاطر اونه، نه او به خاطر اونا. بنابرین این مفهوم اول  Self Esteem یعنی رسیدن به مرحله تقدس انسانی.

دومش ما، باهم متفاوتیم، شما شمائید و من من، یا درستش تو تویی و من من. ما یکی با هم نیستیم. من با این پوست فیزیکیم از شما جدا میشم، با پوست روانیمم از شما جدا میشم. ما از هم خبر داریم، از درد و رنج و لذت و شادی هم خبر داریم، اما من به خاطر درد شما، من درد نباید بگیرم.

من باید آگاه باشم و براش یه کاری بکنم، من قراره دوا و دکتر شما و خودم باشم، من قرار نیست همدرد شما باشم.

همدردی مشکلی رو حل نمی کنه. بنابراین مفهوم سلف استیم اینه که ما تو یه خانواده مثلا هفت نفره، اگه هفت روز هفته یکی مون ناراحت باشه، هر هفت تامون ناراحت نیستیم. ما کوشش میکنیم ناراحتی اون کسی رو که ناراحته رو حل کنیم، نه اینکه خودمون رو از پا در بیاریم.

سومش اینه که ما باهم برابریم،  و مفهوم برابری در بیشتر زمینه ها و در برخی از زمینه ها ما یکسانیم یا  The same یعنی هیچ تفاوتی بین ما نیست، یعنی یه زمینه هایی هست که اصلا فرقی نمیکنه شما پسرید یا دخترید، سه سالتونه یا سی سالتونه.

چهارمش اینه که من از تو نه بهترم نه بدتر، نه بالاترم نه پایین تر، این موضوع اساس حرمت نفسه، یعنی رسیدن به اینجا که اصلا من بالایی و پایینی و خوبی و بدی تو کسی نمی بینم، یعنی اصلا به من مربوط نیست، درست مثل اینکه فرض کنید شما سر این کلاس نشستید، هیچ وقت فکر نمی کنید چون من تو صندلی دومم اون تو صندلی هفتمه، من ردیفه یکم اون ردیفه چهاره، من خوبم اون بده. یعنی رسیدن به اینجا که ما فقط متفاوتیم، ما با هم متفاوتیم. ما خوب و بد و درست و غلط و پایین و بالا نداریم.

پنجمش اینه که من ارزش و اهمیت و اعتبار دارم. یعنی من مهمم، همون طور که شما مهمید، من ارزش دارم، همون طور که شما ارزش دارید، وقت شما مهمه، وقت شما ارزش داره، وقت منم ارزش داره.

ششمش اینه که من خودمو خوب میدونم و شمارم خوب میدونم، من خوبم و شما هم خوبید، معلومه منی که در۹۹٪ موارد زندگیم نه صد در صدش، کوشش میکنم بهترین خودم باشم چرا بدم، بنابراین من خوبم، شما هم همین کوشش رو دارید میکنید، شما هم خوبید.

هفتمش اینه که من خواستنی و دوست داشتنی ام، شما هم خواستنی و دوست داشتنی اید، خیلیا شما رو دوست دارن شما رو میخوان، خیلیا منو دوست دارن و من رو میخوان، بنابراین ما تو دنیایی زندگی میکنیم که من خوب، خواستنی و دوست داشتنی هم هست.

هشتمش اینه که من شرم و خجالت ندارم، من از چیزی خجالت نمی کشم. من از قدم خجالت نمی کشم، از وزنم خجالت نمی کشم، از پدرم خجالت نمی کشم، از لباسم خجالت نمی کشم، من شرمنده برای چی باشم، این منم، این منم. هیچ خجالتی ام برای آنچه هستم ندارم، از باورم و عقیدمم خجالت نمی کشم، همیشه ام باز و آماده هستم برای هر نوع تغییری و تکاملی، اما خجالت نمی کشم از آنچه هستم.

و نهمش اینه که من آدم مضطرب و نگرانی از دیگران نیستم، سوشال فوبیا (هراس اجتماعی) ندارم که مردم رو ازشون بترسم و نگران باشم. یعنی من کسی هستم که چون خودمو خوب میدونم و دیگران رو خوب میدونم و میدونم دوتا آدم خوب، میخوان کار خوب بکنند، دلیلی نداره از شما ترس و وحشتی داشته باشم. من روزی از شما میترسم که یا خودمو بد میدونم که در ارتباط با شما خراب میشه، یا شما رو بد میدونم که با من بد میکنید.

بنابراین روزی که ما در مورد سلف استیم صحبت میکنیم، یعنی رسیدن به یک مرحله ایی که آخرش میشه خوب بودن من و شما، دوست داشتنی بودن من و شما، و خود دوستی و احساس خوب از آنچه که هستم و پذیرفتن هرچه که هستم، سنمو می پذیرم، وزنمو می پذیرم، مدرکمو می پذیرم، خوشحالی و شادی منم متوجه اون چیزای خوبیست که دارم، به دنبال چیزای دیگه هم هستم ولی به جنبه های بد و منفی فکر نمی کنم، مفهوم سلف استیم رسیدن به اینجاست، خجالتی در من نیست، من از عقیدم خجالت نمی کشم، من از اینکه پدرم اینه یا خواهرم اونه خجالت نمی کشم، من از شما ترسی ندارم، من نگران شما نیستم، شما نمی خوایید به من آسیب بزنید. روزی که این رو با تمام وجودم حس میکنم، و من منم و تو تو، ما یکی با هم نیستیم، درد تو درد من نیست، درد تو موضوع منه اگر بتونم براش کاری میکنم. ما باهم برابریم، ما باهم یکسانیم، ما وقتی توی مهمونی میریم کسی پایین و بالا نیست.

شما به خاطر اینکه سنتون از من کمتره، بهتر نیستین، یا به خاطر اینکه سنتون از من بیشتره، شما بهتر نیستین. شما به خاطر اینکه سنتون بالاتره حق پیدا نمی کنید که حالا حرف مفت بزنید احترامتون واجب باشه، چون بزرگترید، برای چی؟ بزرگتر باید حرف بهتر بزنه، علت بزرگیش اینه که حرف درست میزنه، نه به خاطر اینکه چون بزرگتره حالا حرف غلط و بد بزنه.

 به همین جهته که این لغت حرمت نفس با احترام هیچ ارتباطی نداره، احترام درست عکسشه، چون تو احترام تفاوته، یکی خوبه یکی بده، یکی بزرگه یکی کوچیکه، به همین جهته که تو رابطه ها قراره حرمت باشه، من در رابطه با پدر و مادرم حرمت دارم، یعنی همون اندازه که اونا ارزش دارن و اهمیت دارن، من دارم. مهم اینه که چه حرفی به هم میزنیم، در حالی که وقتی احترام باشه من میشم پسر و اون میشه پدر، حالا احترام پدرم واجبه، احترام پدر واجبه یعنی چی؟ یعنی اگه حرف خوب میزنه احترامش واجبه؟ خوب معلومه، از هرکی بیاد این حرف، ولی اگه حرف بد و غلط میزنه چی؟ اشکال کار احترام اینه که اساسش در برده داریه، اساسش در تفاوته، اساسش در خوب و بد بودن و درست و غلط بودن و پایین وبالا بودن آدماست، به همین جهته که احترام اصولا در جوامع، مسئله و مشکل بوجود میاره، اینه که شما تو محیط نظامی داریدش، یه سرباز به مافوق خودش احترام میزاره، چرا؟ چون اساسش در نابرابریه و به همین جهته که اونجا یکی فرمان میده، یکی فرمان میبره، تو حرمت ما همچین چیزی نداریم، بچه دو ساله همون اندازه حق داره که پدر و مادر سی سالش حق دارن، اینکه آگاهی و دانایی و وظیفه و مسئولیت قصه دیگه ایه.

و متاسفانه همه جوامع کم وبیش گرفتاریشون اینجاست، گرفتاری تو حرمت نفسه، حرف درباره حرمت نفس کم و زیاد درسته، اعتماد به نفس بحثش جداست. بزرگترین مشکل مردم جهان حرمته نفسه، چون روزی که حرمت نفس هست، در حقیقت خود دوستی هم هست، یعنی سلف استیم است و سلف لاو، وقتی شما خودتون رو دوست دارید، مواظب و مراقب خودتون هستید، همه کارای خوب دنیا رو برای خودتون میکنید، هیچ کار بدی رو علیه خودتون نمیکنید، همه چیز رو به مسئولیت و هزینه و پیامد خودتون انجام میدید، به حریم و حقوق کسی هم تجاوز نمیکنید، این مفهوم خود دوستیه، این مفهوم عزیز بودن، محترم بودن همه آدماست، این همون چیزیه که تو اعلامیه حقوق بشر خودشو نشون میده، هم تو ماده اول، هم تو ماده دوازده، که مشخصا به حرمت و حیثیت و کرامت انسانی اشاره میکنه، به اون ارزشی که داره، به اون موجودی که فقط به صرف انسان بودن این حقوق رو داره، این اون مفهوم حقوق بشره، این مفهوم حرمت انسانیه.

این چیزیه که تو سه سال اول، اعتماد به نفس و حرمت نفس شکل و فرم میگیره و متاسفانه در جوامعی که تو چهارده ماه اول، بچه رو آسیب میزنند به اعتماد به نفسش آسیب میزنند، یعنی به این نتیجه میرسه که نمیدونم و نمیتونم، یا با وجود اینکه میدونم نمیتونم، و بین چهارده ماهگی تا سی و شش ماهگی، بیشترین آسیب به مسئله سلف استیم میخوره، برای اینکه به این نتیجه میرسم که من بدم و باعث شرمندگی و خجالتم، و کار بد میکنم، و دیگران من رو تنبیه میکنند، و من بی ارزش و بی اهمیتم، و گرفتاریهایی که بچه ها تو این دوران پیدا میکنند و اگر در کار تربیتی و مخصوصا بین 3 تا 18 سالگی بعدا پدر و مادر اون رو جبران نکنند، من و شما با مشکل روبرو هستیم، یعنی من وقتی وارد یه جمعی میشم، یه حسی میکنم که ماجرا کم بودن و زیاد بودنه، خوب بودن و بد بودنه، بالا بودن و پایین بودنه، با ارزش بودن و بی ارزش بودنه، خوب فاجعه است من وارد یه جمعی بشم و اینطوری فکر کنم.

در حالی که من وارد یه جایی میشم مثلا وارد کلاس میشم، من انسانم، بقیه هم انسان هستند، هیچ فرقی هم باهم نداریم، با اونی که آشنا هستم آشنا هستم، اونی که حرف میزنم حرف میزنم، اونی که با من رابطه ایی داره سخنی داره، میگه، من با اونا همین طور، زندگی میکنم میام، در حالی که آدمی که مشکل سلف استیم داره از در که وارد میشه، لباسم مناسبه یا نه، این آدما چرا اینجوری اند، وای اینا چقدر شیکن، نه من از اونا بهترم، نه بزار محل نگذارم، نه بزار به این اعتنا نکنم، اٍ حالا برم راجع به این صحبت کنم، حالا بزار از این تعریف کنم که از من خوشش بیاد، حالا امیدوارم این فکر کنه که من آدم خوبیم، این امیدوارم بفهمه که... از صبح تا شب زندگی من چی میشه، ثابت کردن دو چیز به دیگران، یک، مردمان من خوبم، دو، دوست داشتنیم و لطفا من رو دوست داشته باشید. مشکل آدمی که سلف استیم کمی داره همینه.

به همین جهته که متاسفانه بسیاری از آدما هستند که اصلا تم اصلی زندگیشون، موضوع اصلی زندگیشون، هدف اصلی و نهایی زندگیشون اینه که به دیگران ثابت کنن، من خوبم، خوبم و دوست داشتنی، بنابرین وقتی مثلا وارد یه مهمونی میشن، چیکار میکنند؟ خودشون رو میرسونند به شما و کوشش میکنند با حرفایی که به شما میزنند و مخصوصا با نشون دادن علاقشون به برادرتون که مریض بود، ان شالله خوب شده و مادرتون که رفته سفر و جاش خالی نباشه، به شما نشون بدن که ببین من چقدر به تو فکر میکنم، ببین تو چقدر برای من مهمی، ببین چقدر من تو رو دوست دارم، ببین چقدر زندگی تو برای من مهمه و بعد انتظارم چیه؟ لطفا من رو خوب بدون و دوست داشته باش، وقتی خاطرم از بابت شما راحت شد، میرم سراغ بعدی، بعد میرم سراغ بعدی، بنابراین سه ساعت چهار ساعت توی مهمونی، من تمام کارم اثبات خوب بودن خودم به دیگران و دادن این پیام و انتظاری که من رو دوست داشته باشید، بنابراین شب که میرم خونه، اگه فکر کنم تو این کار موفق بودم، میگم عجب روز خوبی بود، خوب الحمدالله، خیلی خوش گذشت، اگه فکر کنم تو این کار موفق نبودم، یه کسی یه جوابی داد، یه حمله ایی کرد، چرا تلفن نکردی، چرا این کارو کردی، احساس بدی پیدا میکنم که عجب روز بیخودی بود و زندگی من دور این میچرخه.

در حالی که آدمی که سلف استیم داره، به این نتیجه میرسه که این منم، هیچم قرار نیست چیزی رو به مردم ثابت کنم، کار خوب میکنم، رفتار خوب دارم، ولی نه بخاطر اینکه مردم من رو خوب بدونند، بنابراین موضوع اصلی و اساسی سلف استیم اینه که من بپذیرم خودم رو، خودم رو بشناسم و خودم رو دوست داشته باشم

Finding myself, Knowing myself, Loving myself, Accepting myself

یافتن خود، شناختن خود، دوست داشتن خود و پذیرفتن خود. با بقیه ام اون وقت راحت و آسوده ام، از شمام ترس و واهمه ایی ندارم.

بنابراین موضوع حرمت نفس پیچیده ترین مسئله است، بدلیل اینکه جنبه های مختلف داره و متاسفانه همون طور که گفتم بین 14 ماهگی تا 36 ماهگی شکل و فرم پیدا میکنه که در بسیاری از فرهنگ ها از جمله فرهنگ ما، نظام پرورش و تعلیم و تربیت کودکی، مخصوصا تو خونه ها غلطه و بناراین سلف استیم ما رو بهم میریزه و ما رو دچار اشکال فراون میکنه، بطوریکه ما به این نتیجه میرسم که من بدم، و خواستنی و دوست داشتنی نیستم و عیب دارم و کمتر از دیگران هستم و بیعرضه هستم و تنبل هستم و بیکاره هستم و بی فایده هستم و آدم پاکی نیستم و مهربون نیستم و وفادار نیستم و بعد همه این بلاها رو میریزم سرخودم.

و بنابراین همه تلاش و کوششم اینه که یا باید با اینا بسازم و رنج ببرم، یا باید کوشش کنم خودمو یه جور دیگه نشون بدم که شاید بتونم رو این باورایی که خودم دارم سرپوش بذارم، و چون خودمو خوب نمیدونم و دوست داشتنی نمیدونم، هر اندازه شما به من بگید تو خوبی و دوستم داشته باشی، فرقی نمیکنه، چون فکر میکنم نظر شما یه نظر غلطیه، یا یه حقه بازیه، یا یه بازیه، یا یه نادانیه، یا دیر یا زود گندش در میاد، به همین جهته که بسیاری از اوقات ما دلمون میخواد یه کسی ما رو مطمئن کنه که ما رو خوب میدونه و دوست داره، اینه که مدتی هم طول میکشه، تازه باورشم نمیکنیم،چرا؟ برای اینکه خودمون این نظر رو راجع به خودمون نداریم...

برگرفته از سخنرانی دکتر فرهنگ هلاکوئی www.drholakouee.com